ReTuRn :)

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

آخرین نوشته م...19 آذر...یعنی دقیقا 4 ماه و 24 روز پیش :) چقدر زیاد :) وبلاگ جونم ینی خیلی تنهات گذاشتم؟!

ببشید خخخ :)

عرضم به حضور خودم و شما که...25 تیر...کنکور... ترس...استرس... و از همه بدتر...منی که از وسط راه یهو رشته اصلی مو بیخیال شدم و روی رشته زبان سرمایه گذاری کردم!

نمیدونم چرا...شاید بخاطر اینکه از بچگی رفتم و ادامه ش دادم...شاید چون بهش علاقه دارم و حتی شاید چون توش استعداد دارم (تعریف از خود نبود که...بود؟)

یه آقای مشاوری هستن...آقای افشار... شاید شنیده باشید اسمشونو...دیشب داشتم مقاله هاشو میخوندم...گفته بود که اصلی ترین عامل سرد شدن از هدف تون اینه که اونو غیرممکن تصور میکنین... دقیقا مثل من! :)

منی که اول مهر یه هدف ایده آل داشتم...فقطططط داروسازی تهران! :) الان بعد از 8 ماه تلاش... به این نتیجه رسیدم که سخته و نمیتونم بیارم...

نمیگم زبان آسونه...نه اصلا... ولی لااقل میتونم ازپسش بربیام...

.

دلم خرید کلی کتاب میخواد... از این کتابایی که فقط اسمشونو شنیدم به کرّات! همون کتابایی که اسمشونو تو آزمونا زیاد دیدم :) شوهر آهو خانوم- چشم هایش - زن زیادی! - بیشعوری (اینو که به شدت مشتاق خریدنشم ) - جلد دوم کتاب بیشعوری - نامه به کودکی که هرگز زاده نشد

میدونی...باید یه سر به کافه کتاب ترنج بزنم... اسم کتابایی که اونجا هست رو یادداشت کنم...و بعد برم به کتاب فروشی آبیدر... و تا قبل از اسباب کشی به تهران اونارو تهیه کنم...شایدم نصف شون بمونه تهران بخرم...

به رشته زبان که فکر میکنم ذوق میکنم... زبان و ادبیات انگیسی! خیلی هیجان انگیز میتونه باشه که آثار نویسنده های خارجی رو به زبان اصلی و جدا از اون متن های بی سر و تهی که توی کتاب های ادبیات دوره دبیرستان به خوردمون دادن بخونی... راجب شون بحث کنی حتی...

.

دلم واسه دخترانه هام تنگ شده...واسه وقتایی که همش پی این بودیم با کی بریم بیرون... یه قرار داشته باشیم با فلانی... حی کلی استرس هم داشته باشی بخاطر ترس از گشت ارشاد :)

یا حتی واسه وقتایی که از زندگی خسته میشدم و فکر میکردم بدبخت ترین دختر روی زمینم! جرا؟ فقط به خاطر اینکه با مامان و بابام دعوام شده :))

هعی جوونی کجایی... الکی الکی پیر شدما :)  دو روز دیگه...یا نه...وایسا... الان بامداده روزه 11 اردیبهشته..با این حساب 1 روز دیگه تولدمه :) ورود به وادی 19 سالگی...شایدم 18 :)) اساسا با سن دقیقم مشکل داشتم از همان ابتدا :))

کاشکی آدم سرنوشتش توی 18 سالگی رقم نمیخورد...کاشکی وقت داشت تا زندگیشو بکنه عشق و حالشو بکنه و از زندگیش لذت ببره... اخه چرا اوج جوونی مجبوری بشینی درس بخونی و از کار و زندگیت برنی...؟

هعی مادر دل پری دارم :)

با اجازه حضورتون مرخص میشم...

وبلاگ جونم مواظب خودت باش :)
 

نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 15:47
اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها